اینجا

نترس مامان جان

دوشنبه, ۳ مهر ۱۳۹۶، ۰۲:۰۵ ق.ظ
این چندوقته که حدود دو سه هفته ای شد، کلی انرژی خرجِ فکر و خیال کردم.  الان خالی ام. وسطِ کمرم میسوزه. فاک به آمپولِ سری که زدن به من. گوه تو اون عفونتِ کمر من... 
صاد نشسته داره حساب کتاب می کنه، وقتی گوشیمو برمیدارم که بیام دراز بکشم و یکم باهاش کار کنم، بهم میگه آرههه! برو تو فضای مجازی یکم اعصابت آروم شه. بهش میگم صاااد! من نمی تونم ساعت ها بشینم به باسنت و اون شورتِ آبیت خیره شم، و به شصتِ پات که مدام قلنجش رو بشکنی.
خسته ام از غذا نخوردن ِ سین.امروز با زحمت و زور چند قاشق سوپ ریختم تو دهنش، گفتم از نخوردن بهتره. گریه کرد. قیافه اش یادم میاد و دلم یه طوری میشه. من احساسیم، خیلی زیاد، اونم تو مامانِ سین بودن.

رفتیم بلوار نزدیکِ خونه ی صاد اینا، دسته عزاداری زیاد هست اونورا. سین از صداشون یکم شوک شد. اومدم دورتر ایستادم، یکم بدم اومدم از اینکه ترسید. نمیدونم چرا دلم خواست از هیچی نترسه. 
  • ۹۶/۰۷/۰۳
  • سرمه
تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.