اینجا

ظهر وقتی تو کبابی نشسته بودیم. حس کردم بعد از مدت ها، شایدم سال ها این یه جمعه ی واقعیه.

  • ۱۲ آبان ۹۶ ، ۱۷:۳۶
  • سرمه

 سین قفل کرده روی قارچ. روزی چندبار قارچ میخوره. 

مدلش اینطوریه که هرچندوقت یک بار به یه خوراکیِ جدید گیر میده بعد دیگه ازش زده میشه و نمیخوره. خردادیه دیگه! بسیار تنوع طلب، تازه دوتا فرقم داره. نزدیکان تشخیص دادن دوتا زن می گیره. کیه که باور کنه این خزعبلا رو ولی :)

حالا گرفتم من گردن نمیگیرم.


همه بهم پول کادو دادن. چرا؟ اصلا خوشحال نشدم. دوست داشتم هدیه بگیرم نه کارت و پول. چرا تازگیا همه به هم پول و کارت هدیه میدن؟. بهتر نیست وقت بذاریم، سلیقه خرج کنیم یه شی گوگولی ای کتابی چیزی بگیریم که آدمِ مقابلمون احساس کنه واسش وقت گذشتیم. به کادش فکر کردیم، اینکه چی خوشحالش میکنه...

از ما که گذشت اما شما سعی کنید واسه نزدیک ترین هاتون یه چیزی بخرید. پول ندید. 


چندبار خواستم بازی نهنگ آبی رو انجام بدم ببینم آخه چی میشه که یه دانشجوی روانشناسی یه بازی میسازه که کلی آدم تحت تاثیرش میرن از بلندی میپرن پایین؟ اما با خودم میگم یهو دیدی منم تحت تاثیر قرار گرفتم. 


ظهر رفته بودیم خونه ی عمم. دو تا نوه داره. پسره یه سال از سین بزرگتره. انقد بداخلاق بوووود. سین هی میخواست بغلش کنه، واسش بوس میفرستاد، اما اون اخم میکرد، بهش اهمیت نمیداد اینم چشماش ناراحت میشد.


حالم بد شد انقدر یه داستانی رو تو این چندروز شنیدم. هرجا میری با هرکی میشینی دارن ازش حرف میزنن... حالا بعد یادم باشه بگم چی بود.



دیگه اینکه.... آها! چندتا کتاب خوندم تو این چندوقت اما نمیدونم چرا هیچ یادداشتی ازش بر نداشتم. یکم تنبل شدم. راستی! امسال تولدم با ذوز جهانیه تنبل تو یک روز بود! چه شانسی. گود لاک که میگن منما. 


سین راه افتاد دنبال داداشم و باهاش رفت بیرون. الان دارم بهش فکر میکنم. وقتی نیست استرس می گیرم.

  • ۳۰ مهر ۹۶ ، ۱۹:۵۱
  • سرمه

بنظرتون چندساله شدم؟

  • ۲۹ مهر ۹۶ ، ۱۹:۴۲
  • سرمه

امروز تولدمه.

  • ۲۸ مهر ۹۶ ، ۱۴:۵۲
  • سرمه

از چند روز پیش که خواهرزاده ی یک سال و دو ماهه ی بادی که سالم و سرحال بود و هیچ مشکل خاصی نداشت تو خواب فوت کرده. شبا که بیدار میشم زل میزنم به قفسه ی سینه ی سین و اگه پشت به رو خوابیده باشه، برش میگردونم. بعد هم یاد خواهرِ بادی میفتم و نفسم میگیره. 


چندشب پیش که برای بار دوم رفته بودیم تولد بچه ی تودو.(یه جشن قبل از محرم گرفت که توش قر دان و فلان و این صحبتا، تولد اصلی رو هم چند شب پیش گرفت که خودمونی بود و شام و کیک بود)

 تودو و تری بهم گفتن پریروز داشتیم پروفایلت رو بلند بلند میخوندیم و می خندیدیم. متوجه نمیشدیم یعنی چی؟

من پوزخند زدم و گفتم چیزی هست که شما بهش نخندید؟ راستی چرا به همه چی میخندید خب؟؟؟

بعد به خنده ادامه دادن در حالی که یه کِنِس شدن خاصی ته چهره هاشون میشد دید. 


آخه تودو!

 آخه تری!

 شماها اگه قرار بود متوجه شید  که اون دیگه پروفایلِ من نمی بود :)


پ.ن: پروفایل رو از کسی دزدیده بودم :)

  • ۲۶ مهر ۹۶ ، ۱۸:۰۴
  • سرمه

الی چندروز پیش برای بار چندم بهم مسیج داد که پاشو بیا پیشم دیگه دلم خیلی واست تنگ شده.

گفتم یکم کرختم راستش... گفت سخت نگیر!

اصلا نازو این ادا اطوارها وسط نبودا. جدی کرخت بودم. بی انگیزه.


بعد که چتم باهاش تموم شد گفتم الان با خودش میگه چقدر چس کرد. البته بگه هم خیلی مهم نیست، چون من واقعا کرخت بودم و قصد لوس شدن پیش اون و نه هیچ کس رو نداشتم.

  • ۲۶ مهر ۹۶ ، ۱۷:۵۵
  • سرمه
صاد کارش رو شروع کرده و نیست اصلا... سین خیلی بهش عادت کرده. شب ها بی قراری میکنه. از طرفی هم مجبور شدیم برای کارش ماشینو بفروشیم تا یکی دو ماه دیگه که یکی دیگه بگیریم. سین به ماشین هم خیلی عادت کرده بود، حالا شب ها اذیت میکنه.

پس فردا تولدمه،،،
  • ۲۶ مهر ۹۶ ، ۱۷:۴۷
  • سرمه
نمیدونم بقیه ی آدم ها وقتی این حجم از کرختی و بی انگیزگی واسشون پیش میاد چیکار میکنن
پ.ن: راستش دیگه حالم از رفتارام داره بهم میخوره.
  • ۲۵ مهر ۹۶ ، ۱۷:۴۶
  • سرمه
دو سال پیش های دی بازی می کردم. فکر کنم لول پنجاه شصت بودم که از رو گوشیم حذفش کردم. امروز وقتی گل گلی داشت می گفت پرسیتی بازی می کنه، یادِ مزرعه ام افتادم و رفتم دانلود کردم. 
واسه مرغ ها غذا ریختم. گندم و ذرت گذاشتم که سبز شن. بعد محصولاتم رو بار کامیون کردم و فرستادم رفت. 
باشد که پولدار شم و الماس هام همنطور زیاد شن!
  • ۱۶ مهر ۹۶ ، ۱۹:۰۲
  • سرمه

قبل ترش(یعنی پریشب) صاد بهم گفته بود که تری دوتا دختر قراره داشته باشه که البته سه تا بودن و یکیشون رشد نکرده. بعد یادم افتاد که آره قرار بود این روزها بره سونوگرافی.

دو قلو داشتن در عین حال که می تونه خیلی با نمک و گوگولی باشه، می تونه دهنً آدم رو هم چیز کنه. 

یکم بعد دلم برای اون قُلِ سوم که رشد نکرده بود و جذب شده بود سوخت.  گفتم طفلی اون سومیه :) صاد جواب داد قلب نداشته که. بعد یکم مکث کرد و باز گفت: کاش ما هم دوقلو داشتیم و من با چشم غره کاملا تفهیمش کردم که اصلا لازم نیست حرف بزنه.

  • ۱۴ مهر ۹۶ ، ۲۱:۴۶
  • سرمه