اینجا

ظپریشب نیمه شبِ اولین سحرِ رمضان سین رو برای تبش بردیم بیمارستان. پارسال هم درست نیمه شبِ اولین سحر رمضان کیسه آبم پاره شد و رفتیم بیمارستان که سین به دنیا بیاد.

صاد چون هول شده بود، راه بیمارستان رو گم کرده بود و دور خودمون می چرخیدیم. سرش داد می کشیدم و میگفتم خنگگگگگ گیججججج. دارم می میرمممم. بنظرم یکی از معدود دفعاتی بود که جواب بدوبیراه نمی داد.

خیلی عجیب بود که راهی رو که هزاران بار رفته بود گم کرده بود و واقعا فراموشی مقطعی گرفته بود و یادش نمیومد. انگار اون می خواست زایمان کنه.


  • ۰۷ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۲۰
  • سرمه

پریشب تبِ سین سی و نه و شش بود. ناله می کرد از بی حالی و بدن درد. طاقت نیاوردیم و  ساعت دوازه رفتیم بیمارستان کودکان. دکتر سین را معاینه کرد و چیزی نداد. گفت همون داروهایی که پزشک خودش تجویزکرده کافی بوده.


اولش که وارد اورژانس شدیم، مسئولِ تریاژ تبِ سین رو گرفت و سی و نه بود. گفت دست و پاش رو آب بزن و منتظر باشید تا نوبتتون بشه.

زنیکه دیوانه گفت اوووه تبش بالاست زود این کارو انجام بدید تشنج نکنه.

بیشعورِاجتماعی بود....

یعنی پیشِ خودش فکر نکرد من دق می کنم یا از ترس از حال میرم؟ اون چه طرزِ صحبت بود؟

اگه حالش انقد وخیم بود چرا گذاشتمون تو صفِ انتظار؟ خب بی نوبت می فرستاد داخل و اگر انقدر حالش بد نبود نباید اونطوری من و صاد رو می ترسوند.

بنظرم برای استخدامِ پرسنلِ بیمارستانی، بخصوص کودکان سخت گیری های بیشتری باید بشه. یک مشت بیشعور رو نباید استخدام کرد. مثل ش که بیشعور هست و پرستار هم.


دخترِ کوچیکِ وان هم اونجا بستری بود، البته هنوزم هست. وان اومد پیش ما. دخترش خواب بود و به تختِ بغل سپرده بودش. یک کم سین رو بغل گرفت و من چون داشتم از ضعف بیهوش می شدم توی حیاط نشستم و چند لقمه غذا خوردم.

زانوم شدیدا درد می کنه. هیچ تغییری نکرده.وقتی دروی نیمکتِ رو به ری درب بیمارستان نشسته بودم و غذا می خوردم و وان و صاد توی سالن منتظر بودن تا نوبت سین برسه، به آدم هایی که ساعت یک وارد میشد نگاه می کردم.

زن هایی که شوهرهاشون بچه هایی که اصلا حال نداشتند رو بغل گرفته بودند و اون ها کفش های پاشنه بلند پوشیده بودند و کلی مالیده بودند، بعد به سرو وضع خودم که فقط وقت کرده بودم موهام رو توی کش جمع کنم و کالج پام کنم. واقعا خیلی به خودم لطف کردم که با دمپایی نیومدم.

من داشتم فکر می کردم که خب سین تب داشت و من هول شدم و فقط تونستم یه سری چیزهایی که تو اون لحظه بنظرم رسید رو توی دم دستی ترین کیف بذارم و دم دستی ترین کالج رو بپوشم و بپریم تو ماشین. همین. اون ها چطور وقت کرده بودن انقدر به خودشون برسند؟ حال بچه هاشون چندان فرقی با سین نداشت.

من آبنرمالم یعنی؟ زیادی هول می کنم یا اون ها خیلی ریلکسند؟


بعد اومدیم خونه و سین کمی خنک تر شده بود. آلارم گذاشتم و داروهاش رو درست سرروقت بهش دادم از ترس اینکه باز تب نکنه.

فردا صبحش که بیدارشد یک کمی سرحال تر بود اما خب چند بار بالا آورد. 

واقعا خسته ام از اوضاع. دلم می خواد باز هم بازی کنه و همه چیز رو بشکنه. تحمل این حالش رو ندارم.


  • ۰۷ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۰۰
  • سرمه

چرا سین خوب نمیشه؟

  • ۰۷ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۳۸
  • سرمه
پارسال این موقع سین یک روزه بود. البته به وقتِ قمری
  • ۰۷ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۵۵
  • سرمه
چی بنویسم. حرف هست. حوصله اما....
  • ۰۵ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۱۰
  • سرمه

خب....

تو رفتی و داری فراموش می کنی

و من در مرامم نیست، مزاحمِ کسی که دارد از یاد می بَرَدَ شوم.

حتی اگر تک تک سلول هایم از اعتیادِ به بودنش و .خُماریِ نبودش درد کند.

  • ۰۴ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۲۸
  • سرمه

سین گلو درد دارد. صداش خفه شده بچه ی کوچولوی من. دور چشم های گردولش صورتی شده. پای چشمش هم گود رفته و قیافه اش مظلوم شده است. 

توی خواب قربان صدقه اش می روم و دلم برایش قنج می رود. سین عزیزِ من... خوب میشی مامان جان. 

  • ۰۴ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۲۰
  • سرمه

خوابم میاد

  • ۰۴ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۲۱
  • سرمه
داشتم نگران گربه های ساختمان می شدم که دیشب دیدمشان.
اما یک اتفاق وحشتناک افتاده.
روی پاگردِ طبقه ی دوم استخوان دیدم. و این یعنی گربه ها توی راه پله هم می آیند.
چرا هیچکس پیدا نمی شود فکری به حال من بکند؟
  • ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۴۰
  • سرمه

طبقِ نوشته های دکتر خاویر کرمنت ش یک بیشعور اجتماعی است.

  • ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۴۸
  • سرمه