اینجا

۳۰ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

بارون اذیتتون نمیکنه؟

  • ۱۲ مهر ۹۶ ، ۱۹:۲۱
  • سرمه

صبح رفتم باشگاه. کسی جز سرایدار نبود. اعصابم بهم ریخت. فکر کن چهارِ صبح خوابیده باشی و ساعت هشت با هزار التماس خودت رو بیدار کرده باشی و کلی خوابالو راه رفته باشی بعد هیچی به هیچی...

  • ۱۲ مهر ۹۶ ، ۱۷:۲۰
  • سرمه

کی فکرشو می کرد یه روز بزرگ ترین خواسته ات این باشه که سین مثل بچه ی آدمیزاد غذا بخوره سرمه؟

  • ۱۱ مهر ۹۶ ، ۱۹:۰۲
  • سرمه

الی تو پاساژِ نزدیک امامزاده مغازه گرفته. لباس زیر زنونه و جوراب و جوراب شلواری و لگ مگ و تی شرت شلوارک و تاپ شورت و لباس خواب،از این تور توریا و گن من و اینجور چیزا می فروشه.

چندروز پیش دیدم تو تلگرام ادد شدم تو کانالی که اسمش یاکا نمیدونم چی چی بود. با خودِ الی سه نفر تو کانال بودن. خودم رو زدم به ندیدن. چون اگر می رفتم میگفتم عهههه کانال زدی؟ این یعنی میدونم که مغازه اش رو افتتاح کرده و دونستنش مصادف میشه با رفتن پیشش. و من هنوز آمادگش دیدنش رو ندارم. خواستم ممبرهاش از سه بیشتر باشه، توی کانالِ استار کلی تبلیغش رو کردم و کپشن گذاشتم که به مناسبت افتتاح تخفیف های باور نکردنی داره، و این در حالی بود که میدونستم همچین چیزی نیست. بعد رفتم دیدم ممبرهاش دوازده تا شدند.

خب حالا باید بگم که چی شد که اینطوری شد.


الی بهترین دوستی بود که تو تمام عمرم داشتم. و تنها دوستش بودم. شبیه به هم فکر میکردیم. اون تنها کسی بود که از گفتن حرف و شاید رازهاییکه فقط تو سینه ی خودم بودن، پیشش هراسی نداشتم. اطمینان داشتم بهش، بیشتر از خودم حتی. میدونید حتی دست خط هامون هم شباهت زیادی بهم داشت، نمیدونم دلیلش کنار هم نشستنمون بود یا چیز دیگه، نمیدونم اون از من تاثیر گرفت یا من از اون اما میدونم که دوست های کاملی بودیم.

درس نخوندن هامون، کتاب باز کردن هامون زیر میز، غیبت هامون، همه و همه با هم بود. همین الانداشتم به روزی فکر میکردم که بهش گفتم، نمیدونم چرا حس میکنم امروز میخوان بیان کیف هامون رو بگردن. گفت برو بابا سرمه، اما من گفتم باور کن میگردن. گوشی هامون رو گذاشتم داخل پلاستیک و با هم بردیم زیرِ راه پله ی ورودی که سیمان ریخته بودند دفنش کردیم. وقتی رفتیم داخل کلاس بلافاصله اومدند که کیف هارو بگردن.مات و مبهوت نگاهم میکرد. 

 یادم میاد امتحان نهایی زبان انگلیسی جواب تمام سوالات رو پشت ماشین حسابی که از امتحان قبلی تو جامدادیم مونده بود، نوشتم و موقع بیرون رفتن از کلاس گذاشتمش روی میزش. خوشحال بودم از اینکه خوشحال شد،از اینکه نمره اش خوب میشه. ذره ای حسادت توی وجودم نیومد که خب شاید با این کار از تو هم بالاتر شد امتیازش، اما واقعا مهم نبود، چون دوستش داشتم.

سال ها گذشت و گذشت و گذشت. همدیگرو می دیدیم، گاهی دعوتش میکردم خونه ام. صحبت می کردیم مثل دو تا رفیقِ صمیمی که مو لا درزشون نمیره.

فهمیدم که باردارم. خواستم بعد از خانواده ام اولین کسی باشه که می دونه قراره به زودی مادر شم. دقیقه ها جلوی ساختمونشون منتظر موندم که از کارش به خونه برسه. منتظر موندم... موندم... موندم... اما نیومد. بهش مسیج دادم اما جواب نداد. نگرانش شدم و روز بعدش رفتم خونه اشون. مامانش گفت رفته خرید و دیروقت میاد، و این در حالی بود که تلفنش رو جواب نمیداد. من خیلی نگران شدم چون پدرش ترکشون کرده بود و اتفاقاتی که پیش اومده بود باعث شده بود تبدیل بشه به یه دشمن. نگرن شدم و هرروز و هرروز بهش مسیج دادم، ایمیل زدم. اما وقتی شماره ام توی تلگرام بلاک شد، بهت زده فهمیدم که نه! این الی هست که از دیدنم فرار می کنه.

آره فرار می کرد، چون درست مثلِ من بود. من هم وقتی چاره ای پیدا نمیکنم از آدم ها فرار میکنم و از دیدنشون سر باز می زنم. اما اون روزها زمانِ مناسبی برای گریز نبود. من داشتم مادر میشدم و اون بهترین دوستم بود.دوستی که انتظار دیگه ای ازش داشتم.

 بدون هیچ آمادگی و پر از استرس شب و روز می گذروندم با پیش زمینه ای که داشتمو غم هایی که توی دلم تلنبار شده بودند، روزهای سختی رو می گذروندم و اون خودش رو از کنارم بودن کنار کشیده بود و این انتهای منهتهای نامردی بود.  روز های زیادی برای اینکه چرا نیست از خودم خشمگین شدم اما دیگه هیچوقت سراغش رو نگرفتم.

سین به دنیا اومد. چندماه گذشت و من که از م.ج  کلافه و ناراحت بود، تلگرامم رو دیلیت کردم، چندوقت بعد که دومرتبه نصب کردم، کسی مسیج داد که شما؟. الی بود... شماره اش رو داشتم و چون دیلیت اکانت کرده بودم، شماره هامون از بلاک در اومده بود و مسیجِ جوین شدنم براش رفته بود و اون خواسته بود بدونه که من کیم.

 تنم سرد شد... من شماره اش رو داشتم. اون دوستم بود اما دیگه حس نمی کردم که قلبم بهش نزدیـکه.چند لحظه بعد از اولین مسیج، انگار پروفایلم رو باز کرده بود، پرسید سرمه توییییی؟. این عکسِ کیه؟ چشم های تو رو داره. پسرته؟گفتم آره. سرد و بی خیال و خالی. گفت دلم برات تنگ شده، خجالت کشیدم بیام ببینمت. چیزی نگفتم. دیگه برام مهم نبود. یعنی اندازه ی گذشته مهم نبود. هرچیزی که از زمان خودش بگذره و وقتی باید باشه، نباشه ، دیر اومدنش دیگه دردی دوا نمیکنه، درد تازه ای میشه روی زخم های بی شماره ی آدم.

گفت حال روحیش خوب نبوده. گفتم من هم خوب نبودم. سخت ترین روزهای زندگیم نبودی و هیچوقت از یاد نمیبرم این نبودن رو. اما دیگه اهمیت زیادی نداره چون من آدمی که میشناختی نیستم. خواست که بیاد و مارو ببینه. من و سین رو. گفتم آمادگی دیدنت رو ندارم و قرار شد اگر خواستم خبرش کنم که بیاد پیشمون.

 بیست و نه خرداد شد و م.ج رفت. خیلی بهم ریختم. یک ماه از اون رفتن گذشته بود و مثل روز اول تا عمقِ استخون هام درد میکشیدم و به صفحه ی گوشیم نگاه می کردم. تنها کسی که دلم خواست باهاش حرف بزنم الی بود. براش گفتم که چی شد. .که تموم شد اما خیلی سخت و دردناکه.بهش گفتم که وقتی نفس میکشم بدنم درد میگیره. گفتم که هر لحظه منتظر تلنگرم که بهانه ای باشه برای توی خودم تنها شدن و شاید اشک ریختن و حتی فکر کردن به اشک میریختن توی شرایطی که امکانِ هق هق زدن نیست.الی گفت اون روزها شرایطی مثل تو داشتم که نبودم. چیزی نگفتم. 

باز هم گفت بیام ببینمتون. گفتم قراره بریم سفر. خودم هم میدونستم که حتی بعد از سفر هم نمیتونم خودم رو قانع کنم که ببینمش. رفتم و اومدم و حالا اینجا هستم و روزها از اومدنم گذشته و دو بار بعد از اون سفر رفته ام، اما هیچ چیز تغییر نکرده.

حالا الی مغازه ای افتتاح کرده و دوستی ایجاب میکنه برم و دسته گلی ببرم و تبریک بگم. اما... اما.... اما.... چطور میشه قلبم رو خالی کنم از غم هایی که شاید اگر بود کمتر می بود؟

  • ۱۱ مهر ۹۶ ، ۱۵:۰۶
  • سرمه

پیج حنا، زنی که با مشکلات میجنگه رو تو اینستا دنبال میکنم. استوریش پر بود از داستان زنان و دخترانی که بهشون تجاوز شده، اکثرا از جانبِ محارم. محارمی مثل پدر و برادر و دایی و فامیل نزدیکی مثل شوهرخاله و پسر دایی و....

اکثر اون ها با تجره ی تلخشون بزرگ شده بودند، بدون اینکه پیش کسی بازگوش کنند. عده ای ازدواج کرده بودند و دختردار شده بودند و حالا روی دخترشون حساسیت زیادی داشتند و یک طورهایی وسواس گونه وضعیتش رو چک میکردند. 

از دیدن اون حجم از تعفن حالت تهوع بهم دست داده بود. چندبار از اینستا بیرون اومدم و خواستم بهش فکر نکنم اما باز برگشتم سراغ پیجش و به خوندن ادامه دادم. بهت زده بودم که واقعا انقدر زیادن هم جنس های من که دردی به این بزرگی و تلخی رو سال ها توی سینه حبس کرده اند؟. سال ها با کسانی که روحشون رو توی سنین پایین کشته اند و حالا با بی شرمی کنارشون زندگی میکنند و توی چشم هاشون نگاه میکنند، پای یک سفره تحویل سال کرده اند. فیلم دیده اند، مهمونی رفته اند و و و و خب قطعا زجر کشیده اند توی هر نگاهی که حتی به اتفاق با نگاهِ کثیفِ نزدیک ترین آدم های زندگیشون گره خورده، لرزیده اند و درد کشیده اند و خاطره ای به غایت تلخ براشون تداعی شده. 

پیش خودم فکر کردم که خب چرا حرف نزدند؟ واقعا چرا؟. همه می دونیم که باید فریاد میزدند تا دیگه کسی به خودش اجازه نده  اینطور کثیف و خونسرد به جنسِ زن تعرض کنه. اما تا جایی که حمایتی از جانب جامعه نباشه. و بی آبرویی و طرد شدن تمامِ چیزی باشه که برای این دست زنان و دختران می مونه، سکوت در برابرِ این اتفاقِ کثیف به قوتِ خودش باقی هست و جانور های این چنینی آزادانه زندگی خواهند کرد و شاید خاطره ی تلخ تازه ای باشند برای دخترکان سرزمینمون و سبب سازِ سکوت تلخِ دیگری.

  • ۱۰ مهر ۹۶ ، ۲۱:۰۴
  • سرمه
بعدترش هم داشتم به م.ج فکر میکردم. که هنوز داره آدرسِ اینجارو؟. فکر نمی کنم.
کجاست یعنی...
  • ۱۰ مهر ۹۶ ، ۲۰:۲۳
  • سرمه

داشتم خونه ی مامان رو مرتب میکردم. وقتی خواستم روپوش مدرسه داداشم رو بذارم داخل کمد لباس ها، به نظرم اومد که شبیهِ زیرشلواریِ پدربزرگمه(پدرِ پدرم).  بعدترش یاد اومد که یه سال توی راهنمایی که نمیدونم کدوم سالش بود، ما دانش آموزان نمونه دولتی، مانتوهای آجری روشن می پوشیدیم و مقنعه های شیری رنگ(درست رنگِ شیرموزی که شیرش رو بیشتر ریخته باشن) و با قیافه های در عنفوان نوجوانیمون شبیه هیچی نبودیم که بشه الان وصفش کرد. کاملا بی ریخت و بدرنگ. یادم میاد دخترهای دبیرستان روبرویی که دولتی بود و کلی بدنام شده بود از پنجره های کلاس هاشون که روبه حیاط بود شبیه به اورنگوتان آویزون میشدن و مانتو شلوار و مقنعه های بچه ها رو مسخره می کردن و می گفتن خرخونارووووووو.  راست می گفتن واقعا فرم نافرمی بود و ماها هم که خب مدرسه ی نمونه و از نگاهشون خرخون.

حالا تو اینستاگرام بچه های اون مدرسه رو نگاه می کنم که هیچ شبیه اون روزهاشون نیستن، خودِ من هم. دیگه مقعنعه ی شیریِ کمرنگ و فرمِ آجریِ بدرنگ تنمون نیست، چادر ملی رو کج و معوج نکشیدیم روی سرمون. 

یادمه با مژگان که به نسبت اکیپمون کمی پرروتر بود و چندتا از زیرابروهاش رو جرات کرده بود برداره و گاهی به بهونه ی اینکه مقنعه اش رو پیدا نکرده، جای شیریِ کمرنگ، مشکی می پوشی و یوقتایی برق لب میزد و دوست پسر داشت، ایستاده بودیم منتظر سرویس هامون. با همون ریخت و قیافه. فرداش مژگان با عجله اومد سمتم و گفت سرمه! سرمه! دوستِ علی عاشقت شده. من مثل گنگ ها نگاهش کردم و گفتم خب چیکار کنم؟. گفت باهاش دوست شو. گفتم برو بابا....

الان که یادم اومد با خودم فکر کردم، خداوکیلی! با چه ذهنیتی تو اون وضعیت تونسته بود عاشق بشه اون پسر که اصلا نفهمیدم کی بو و چی بود و چه شکلی بود و حتی اسمش چی بود


یه چیزِ دیگه اینکه چقدر خوب که ما سرویس داشتیم و مجبور نبودم با اون ریخت و قیافه راه بیفتم تو خیابون.


هنوزم نفهمیدم چرا روپوشِ مدرسه ی داداشم شبیهِ زیرشلواریِ پدربزرگِ  هشتاد ساله ی بداخلاقم بود؟


  • ۱۰ مهر ۹۶ ، ۲۰:۱۵
  • سرمه

چند شب پیش با سین و صاد رفته بودیم که دسته ی عزاداری ببینیم، یه جا کلی کار هنری درست کرده بودند و کاه گل ریخته بودند کف زمین و اسب و بین الحرمین و تنور خونه ی خولی و حرمله و طفل شیرخواره و گهواره ی خالی و زنانی که پوشیه ی سیاه داشتند و لشگریان یزید و نخل و چادر های یاران امام حسین و کلی های دیگه....

سین ذوقی شد و رفت که آتیش بسوزونه. صاد هم رفت داخل که دوستاش رو ببینه. من مراقبِ سین بودم و دنبالش این طرف و اون طرف میرفتم. سه تا دختر پونزده شونزده ساله اومدن سمتمون و خواستن از سین عکس بگیرند، سین رفت پشت من قایم شد و اون ها قربون صدقه اش رفتند و کلی لوس شد، بعد که دیدن یک جا نمی ایسته تا عکس بگیرن خواستن که عکسش رو واسشون بفرستم، اما چیزی تو گوشیم نداشتم. ناراحت شدن. اما من واقعا نداشتم. صاد هم گوشی اندرویدش رو نیاورده بود. 

نارحت شدن... گفتم آیدی اینستاگرامم رو بهتون میدم، تو پیجش شیش هفت تا عکس داره.

آیدی هاشون رو پرسیدم که تو ذهنم بمونه. پریشب چندتا ریکوئست داشتم اما اصلا یادم هم نبود که همچین اتفاقی افتاده، تا این یکیشون دایرکت داد که کی هست و قبول کنم درخواستش رو. اکسپت کردم و به اندازه ی ذوقشون و دلِ بی دغدغه اشون مقدار زیادی حسادت ورزیدم.

خیلی وقته که واسه هیچ نی نی ای ذوق نکردم. شاید اگه اونا انقدر غش و ضعف نکرده بودن منم یادم نمیومد که سین چقدر قشنگه و موهاش چقدر خاصه...

  • ۱۰ مهر ۹۶ ، ۱۶:۰۰
  • سرمه

کلی نوشته بودم و پرید و دیگه حوصله ی تکرارش نیست. 

  • ۱۰ مهر ۹۶ ، ۱۵:۴۳
  • سرمه

صاد رفت هیئت که بمونه و نمیدونم چه کاری کنه.  و من و سین ترجیح دادیم خونه ی مامان بخوابیم. 

صبح بابا گوسفند داره و باید زود بیدار بشم. 

راستش توی این ده روز انقدر خسته شدم از دنبالِ سین دویدن که مهره های کمرم همین حالا که می نویسم دارن می سوزن. 

خسته شدم از تماشای نمایشِ مردم به اسم عزاداری. فشن شو هایی که توی این چندشب دیدم هیچ جا نظیرش نیست. تیک زدن ها. چشمک... و و و

میدونی اینا اصلا به من مربوط نیست، من فقط سی هستم که گوشیم دوازده میسد کال داره که برم بیرون و این تیک زدن ها رو ببینم و وانمود کنم که خب، آره... منم مثل شما فکر میکنم.

خسته ام.


تری امشب وقتی بهش می گفتم از این عزاداری ها خسته ام، میگفت تو چرا انقدر زود از همه چیز خست میشی؟ شهرستان هم رفته بودیم مسافرت روز سوم می گفتی برگردیم. نمیدونستم جوابش رو چی بدم، اما خب لابد هیچی نیست که بتونه من رو خوشحال نه داره برای مدتِ طولانی و حسته میشم زود. شاید هم؟ نمیدونم....

بعد مثلِ هرشب به هآدم ها نگاه کردم و حس کردم که مثل بقیه اشون هستم  خیالم از این بابت راحت شد.

حالا توی خونه ی بابا خوابیده ام و منتظرم که صبح شه و برم گوسفند کشون نگاه کنم که اگر نرم بی شک کلی میسد کال خواهم داشت. 


راستی به صاد گفتم من حوصله ی بازی ِ هر ساله ات تو روز عاشورا رو ندارم و او گفت نه جانِ سین نمیکنم اون کارو!

  • ۰۹ مهر ۹۶ ، ۰۲:۳۰
  • سرمه